نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
دل تنگی ها

    RSS 2.0  

دل تنگی ها

صفحه اصلی

پست الکترونيک

links:

jetsimani
Love Experiences
آذین گفت:...
بازار ساحري
شبانه‌هاي بي تو
غریب آشنا
نازنین
نوشتن بدون یاد داشتن
نیوشا
يک مسافر خسته
یک آسمان غروب
جستجوگر فارسی


archive:

دی ١
آذر ١
آبان ١
مهر ١
شهریور ١
امرداد ١
تیر ١
خرداد ١
ادامه آرشیو



 

 

چهارشنبه، 7 دی، 1384

 
   

   هيچ تفاوتی نيست همه مثل هم!!!

ديروز تو اتوبوس نشسته بودم تو يه ايستگاه يه پسره اومد قسمت خانوما يه لحظه تعجب کردم اما زياد طول نکشيد ديدم يه بسته فال تو دستشه از اول شروع کرد به خواهش که فال بخريد تا اومد رديف اخر دختر کنار دستيم ۴۰۰ تومن درآورد با "مهربونی!!" داد بهش يه فال خريد سره از خوشحالی تا نزديکای در دويد .از پنجره به بيرون نگا کردم يه پسره پهلوی مامانش تو ماشين نشسته بود در حال شکلات خوردن خانمه پاشو گذاشت رو گاز با خودم گفتم حتما کلاس شنا يا موسيقی پسرش داره دير می شه تو ايستگاه بعدی پسره پياده شد و من يه لحظه از خودم بدم اومد مطمئنا منم مسئولم مثل همه...

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

سه‌شنبه، 22 آذر، 1384

 
   

رويا

 با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي
بيگمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان بزير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست
دختران سر مي شكند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق
یک پندار
شايد او خواهان من باشد
ليك گويي ديده ی شهزاده زيبا
ديده ی مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطر آگين
برگ سبزي هم نميچيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان براه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
 مقصد او ... خانه دلدار زيبايش


مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند

 
كيست پس اين دختر خوشبخت ؟


ناگهان در خانه مي پيچد صداي در

 
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر


اوست ... آري ... اوست

 
آه اي شهزاده اي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آيي
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي


ره بسي دور است


ليك در پايان اين ره ...قصر پر نور است


مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
بازهم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت


مردمان با ديده حيران

 
زير لب آهسته ميگويند


دختر خوشبخت ...!

                                                         " فروغ فرخزاد"

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

شنبه، 12 آذر، 1384

 
   

دیشب هر چی سعی کردم نتونستم حس درس خوندنو داشته باشم

دیگه آخرای شب شازده کوچولو تو دستم بود و  چقدر دلم واسه اون تیکه ای که با روباه حرف می زد تنگ شده بود:

 

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن نمی دانی چقدر دلم گرفته…

روباه گفت: نمی تونم بات بازی کنم .هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می خواهم.اما فکری کرد و پرسید:

 اهلی کردن یعنی چه؟

….

روباه گفت: یک چیزی ست که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

 

شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من احتیاجی به تو دارم نه تو احتیاجی به من.من واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم.تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.

 

….

روباه گفت: زندگی یکنواختی دارم …اما اگر تو منو اهلی کنی انگار زندگیم را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند:صدای پای دیگران مرا وادار می کندتو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون.تازه نگاه کن آن جا آن گندم زار را می بینی ؟برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایست.پس گندمزار مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اما تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد.….خاموش شد ومدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.آن وقت گفت:اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!

 

شازده کوچولو گفت:راهش چیست؟

 

روباه جواب داد: باید خیلی حوصله کنی .اولش یک خرده دورتر از من می

 

گیری این جوری میان علف ها

 

 می شینی.من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی

 

گویی چون همه ی سوتفاهم ها زیر سر زبان است.عوضش می توانی هر

 

روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.

 

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.

روباه گفت:کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر می رود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟...هر چیزی قاعده ای دارد.

....

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:آخ نمی توانم جلو اشکم رو بگیرم.شازده کوچولو گفت:تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت: همین طور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته. شازده کوچولو گفت:

روباه گفت: چرا واسه خاطر رنگ گندم زار

...

روباه گفت: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی .

 

تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی....

 

 

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

سه‌شنبه، 24 آبان، 1384

 
   

تو آمدی ز دورها ودورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها  زابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوج ها

 

مرا بپیچ با شراب موج ها

 

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

 

مرا بخواه در شبان دیر پا

 

مرا دگر رها مکن

 

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

                                           "فروغ"

امروز يه حرف جالبی شنيدم که می گفت:

سعی کن حکمت زندگی رو بفهمی ... در عوض چيزهايی که از دست دادی چی به دست آوردي؟

و حالا ديگه حس می کنم بيشتر از هميشه حکمت زندگی رو فهميدم چون اون چيزايی رو که از دست دادم در مقابل  اون چيزی که به دست آوردم اصلا ديده نمی شن. 

 


 

 

 

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

شنبه، 7 آبان، 1384

 
   

                                                        ... Today is a good day for me because                                                            

 

امروز روز خوبیه  از خیلی وقت پیشا روز خوبی بوده از وقتی چشمای تو بازشدن تا به آبی بودن آسمون عادت کنن از وقتی با گریه اومدی و  مامانت بغلت کرد نوازشت کرد :  گریه نکن عزیزم...

یه سال بعد همین روز دوباره روز خوبی بود" یه شمع " چقدر عجولانه فوتش کردی همه کف زدن  سال بعد "دو شمع" و ...

چقدر عجله داشتی واسه بزرگ شدن واسه زياد شدن شمع هایی که باید فوت می کردی

و حالا امروز دوباره روز خوبیه ... اما بيشتر که فکر می کنم می بینم از چند وقت پيشا هر روز  روز خوبی بوده الان چند وقته که فقط امروز نیست که خوبه

تو هر روز متولد می شی تو ذهن آدمی که دوست داره یه تولد عاشقانه

اين دفعه  واسه فوت کردن شمع ها عجله ای نداری اما انگار دست خودت نیست شمع ها روز به روز تعدادشون زیاد میشه اوایل هر روز بعد ساعت به ساعت و حالا شاید لحظه به لحظه ...

 

و حالا کلی شمع هست :

           

                          "چه جشن باشکوهی"

 

بعدها فهمیدم اون یه تولده این یه تولد دیگه پس بیا واسه هر دوشون جشن بگیریم .

 

 

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه، 1 آبان، 1384

 
   

چشمه ای  باش که میشود لبریز   نه آب انباری که جز ذخیره نیست کارش

 

همیشه فکر می کردم اشتباه می کند لبریزبودن خطرناک بود چون ممکن بود سکونتگاه های عزیزانمان را در سیل فرو بریم و آن ها را در عشق و شیفتگی خود غرق کنیم.

در سراسر زندگیم با تمام وجود تلاش می کردم یک آب انبار باشم و هرگز فراتر از محدوده های دیواره هایم نروم.

 

                                                                                                               پا ئولو کوئليو(ورونیکا…)

 

دور دلم دیوار بستم  و سعی کردم خیلی آروم و ساکت تو ازدحام زندگی غرق بشم اونطوری پیش برم که خود زندگی می خواد حتی فکر متفاوت بودن و لبریز بودن را هم نمی کردم .

فقط یه زندگی عادی می خواستم اینکه کسی تو تنهایی هام نیاد کسی به دیواره های دلم دست نزنه

 همیشه یه مرز بود بین ته دلم و همه ی اونهایی که سعی می کردم دوسشون داشته باشم خیلی معمولی مثل یه لبخند که موقع دیدن هم دریغش نمی کنیم و...

اما حالا دلم می خواد چشمه ای باشم لبریز دیگه نه تو فکر دیوارم نه تو فکر خوب بودن تو ذهن آدمای اطرافم

می خوام لبریز خطرناک بودن بشم می خوام اینقدر عاشق بشم که بتونم کسی رو تو عشق و شیفتگی خودم غرق کنم.

 دیگه دیوار نمی خوام  دیگه دلم مرز نمیشناسه  دیگه وقتی می خوام گریه کنم نمی رم یه جای خلوت

وای که چقدر احساس رهایی می کنم.

 

                                  دیگه نمی خوام به جرم عاقل بودن عاشق نشم .

 

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

سه‌شنبه، 19 مهر، 1384

 
   

آشنای غریب

 

ای نزدیک تر از من به من

دوست دارمت با نخستین شمیم عشق

آیا هنوز طنین نگاهت یادآور سکوت است؟

اما خورشید

تکرار طلوع است

وغروب یادآور یک احساس

حس لطیف باران

بر کوير سوخته

افسانه ی پایيز طلایی

و یک دیدار

ای بهانه ی زیبای زندگی

تو را می خوانم

در گرمی بهار

در سردی کوهسار

ودر خلوت یک انديشه

انديشه ی رهایی در قفس

آیا بیهوده انتظار تو را دارم؟

افسوس

افسوس می خورم که چرا

نور جاری عشق

در شط بی رنگ انديشه گم شد

اما من

به دنبال رایحه ی پونه ها

تا شهر تو پرواز خواهم کرد

ای آشنای غریبم.

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

جمعه، 1 مهر، 1384

 
   

آدم دوست دارد چون دوست دارد همین هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد.                                                                                                                                                                                                                     

                                                                                                                                     " پائولوکو ئیلو"

                                                                                                

یادته وقتی بهت گفتم دوست دارم کلی دلیل آوردم اینکه تو خیلی خوبی همونی هستی که می خواستم همونی که با بودنش احساس آرامش می کنم

اما راستش خودم هم فهمیده بودم اینا فقط بهونه ست بهونه های الکی واسه اینکه حس منطقی خودمو توجیه کنم

اینکه من با بودن تو احساس آرامش و امنیت می کنم اصلا دلیل نمیشه اینکه  وقتی تنهام حس می کنم پیشمی وقتی به چشمات نگاه می کنم

انگار همه ی وجودم می خواد فریاد بشه و بگه …

 اینکه وقتی کنارمی  چشمامو می بندم وآرزو می کنم این لحظه تا ابد ادامه داشته باشه

 اما چشم که باز می کنم عقربه های ساعت میگه دوباره دیر شد و من با خودم میگم :

ناگهان چقدر زود دیر می شود      وقت رفتن تو ناگزیر می شود

هیچ کدوم از اینا دلیل نمیشه و من می دونم اینا بهونه ست اما "من تورا دوست دارم چون دوست دارم همین…"

 

 تو خوبی  

ومن بدی نبودم

توراشناختم تورایافتم تورادریافتم و همه ی حرفهایم شعر شد سبک شد

عقده هایم شعر شد همه ی سنگینی ها شعر شد

بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد

همه ی شعرها خوبی شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند

 

به تو گفتم:" گنجشک کوچک من باش

 

 تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم."

 

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در آمد

 

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم 

 

من به خوبی ها نگاه کردم

 

چرا که تو خوبی واین همه ی اقرارهاست بزرگترین

 

اقرارهاست

 

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من بر خاستم

 

دلم می خواهد خوب باشم

 

دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم

 

نگاه کن :   

                                

با من بمان!            

                                                           "شاملو "                   

 

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

شنبه، 26 شهریور، 1384

 
   

به بهانه ی ولادت امام زمان (عج)...

 

افق روشن

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه باشد

وهر انسان برای هر انسان برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای ست

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هز سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای ست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

ومن آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر نباشم

 

                           "شاملو"

 

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

سه‌شنبه، 22 شهریور، 1384

 
   

من لبان خويش را با آتشی مقدس تطهير کردم تا از عشق سخن بگويم اما وقتی دهان گشودم زبانم بند آمده بود.

پيش از آن که عشق را بشناسم عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم اما شناختن را که آموختم

 کلمات در دهانم ماسيد و نواهای سينه ام در سکوتی ژرف فروافتادند.

                                                                    "جبران خليل جبران"

   
 

پيام‌هاى ديگران